تبليغاتX
خـــــ دا پشت در است

+اگر این کنکور لعنتی تموم بشه...اگر خاطره هات و صدات دست از سرم بردارن...اگر.....

 

+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:29 نويسنده عـ شـ قـ الگر

  × گور پدر تقویم ها

تو که با منی

هر روز

متولد می شوم./


امشب تولد منه اما تو نیستی    شمع و ستاره روشنه تنها تو نیستی

                  دوستام همه کنارمن تنها "تــــــو " نیستی

بیا!بهم تبریک نگو فقط سکوت کن   اما خودت به جای من شعمارو فوت کن

پـــ نــــ: حال غریبی ست نازنین!روبه روی ایینه اولین کسی باشی که بگویی"تولدت مبارک"!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 23:1 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

گوش هایم را سپرده ام به طنین صدای تو..و چشمانم هر روز از روی عکست چشم چرانی میکند..

 این روزها بیشتر به خاطرات شیرینت ناخنک میزنم تا طعم زندگی ام عوض شود..،دستانم تو را

بهانه می کنند و پاهایم بی اختیار فقط به دنبال تو می دوند..وزبانم مدام فحش های عاشقانه نثارت میکند..

روزی دو سه وعده ـ جلوی چشم همه ـ غصه می خورم و اشک می نوشم....

وهر شب در دل مرده ام  احیـا می گیرم نذر امدنت....امدن کسی که شاید قرار نیست باشد../

×:غرض این بود که بگم که تمام اعضا و جوارحم روزه است...روزه ی عشــــــق اما!!

اللهم لک صُمنا..و علی رزقک افطرنا...وتقبل منا!!!!!

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:26 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

تقصیر من نیست اگر نبودن هایم پررنگ تر ازبودن هایم است...از بس که نیروی تو زیاد است...از بس که هرجا می روم تو هستی...آخر می دانی که...زیر فشار این دوستت دارم هاو احساس خواهرانه ات کوچک می شوم...می دانی که این سردی و گرمی نگاهایت مرا می شکاند و مثل سنگ ریزه خرد می کند...پس از من وفرار کردن هایم گلایه نکن.. یه نگاهی به خودت بنداز!تویی که چسبیده ای به معارفم.. به ایمانم..به سجاده ام.. تویی که مرا برده ای زیر رادیکال عشقی که همه ی توانم را می گیردو در قدرمطلق تنهایی و بی کسی رهایم می کند تا همیشه منفی تو بمانم...تویی که چسبیده ای به فلسفه ی واهی زندگیم..به منطق بی قاعده ی وجودم...آه! این تویی که عاشقانه لابه لای غزل های نیمه تمامم به ناتوانی قلمم که ازترس به واژه کشیدن تو ،خودش را درجامدادی ام پنهان می کند،می خندی،می خندی که به هیچ چیز تشبیه و استعاره و مجاز نمی شوی...امان از تو! "تو"فقط کنایه ای..کنایه!                                           

 راستش آب و هوای دلم بی تو هیچ مساعد نیست...چشمانت هم که...(ای امان!)مدام حکم جنگ بین عقل و احساسم را می دهد و رحم نمی کند به حاکم این دل که خود تویی...این روزها که کمتر هستی،تاریخ دلم را مرور می کنم...اصلا بگذار این تقویم ها بیهوده ورق بخورند... اما من هنوز درهمان روزهای خوب ایست کرده ام...و پاهایم راگذاشته ام روی گلیم تو و جایم را محکم کرده ام!می خواهم خلاصه کنم حرف هایی که خلاصه نمی شوند...واین ها را گفتم که بفهمی چطور دستانم را به بلندای وجودت زنجیر کرده ای که انگار هرچه بیشتر تقلا می کنم بیشتر اسیر می شوم...گفتم که اگر روزی مرا به حکم قضاوت نشاندند و محاکمه ام کردند... همه بدانن تقصیر توست که من هستم...که وفادارانه هستم...تقصیر توست که من...

پ.ن: حکایت من،حکایت مورچه ای است که تمام عمرش عاشق تفاله ی چای شده بود...

پ.ن:می دونم سخته ولی لطفا به خودت بگیر!  

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 20:58 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

دیگر کسی عینک افتابی نمی زند

از وقتی

"تو"

خورشید شهرمان

شده ای.../

++شرمنده....درگیر امتحانای نهایی ام.....مثل همیشه محتاج به دعای خیرتون/

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 17:29 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

حق داری قیس!ار تو شکایتی نیست..تو که به لیلایت رسیدی و مجنون شدی اما فکر نکردید که لیلاهای هزار سال بعد اگر قصه تان را بخوانند شانه های مجنون را کم میاورند برای اشک ریختن؟فکراوارگی کلاغ های اخر این قصه را نکردید؟؟!

راستی لیلا!تا به حال شده دلت بخواهد که قصه نبودید؟دلت بخواهد سرت را از لای کتاب بیرون بیاوری و فریاد بزنی:اهااای نظامی!!به مجنون بگو چند صفحه ی دیگر صبر کند..بگو بی تابی نکند..اشک نریزد که اگرکتاب خیس شود همه غزل هایی را که لای این مثنوی بلند قایم کردیم لو می رود..

اماراستش من دلم میخواست میتوانستم سرم را از لای کتاب دنیا بیرون بیاورم فریاد بزنم:اهاااای خدا!!!تورا به جان لیلایت!نقطه را همین جای قصه بگذار تا تمام شود..همین جا که دستاتم در دستان مجنون است../ همین جا که بوی مجنون تمام شامه ام را پر کرده...همین جا که مجنون هنوز مجنون است....تمامش کن تا دل لیلا بیشتر از این شور نزند...وای لیلی!دلم میخواهدمثل بچه ها با اشک پاهایم را محکم برزمین بکوبم و بگویم من ابن سلام را نمی خواهم..مجنون خودم را می خواهم..مجنون لیلی را..

+میگم اگه نظامی اینجا بود قصه لیلی و مجنون رو کلی اصلاح میکرد مثلا می گفت:

                          چون با دیگرانش بود میلی   این بار جام مرا بشکست لیلی!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 21:14 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

سلام..اجازه؟!ببخشید دیر شد!در مسیر طولانی ولا الضالین گیر کرده بودم.دنبال میانبر هم گشتم برای رهایی از عذاب نار و عذاب قبر..اما پیدا نشد..پیشانی محکم بر زمین می کوبم و وقتی سر بلند میکنم انگار همه ی گناهانم یکجا روی مهر نقش می بندد و مرا یاد خودم می اندازد..به سلام اخر که میرسم با خودم خداحافظی میکنم و برای شادی روحم فاتحه می خوانم..روح مرده ام را لای چادر نمازم میپیچم و میچپانم در سجاده./

میدانی خدا!تقصیر خودم بود..از همان اول روحم را پر رو کردم!شاید اگر نمی گذاشتم ازخودم بیرون بیاید و با تو دوست شود که عاشقت نمیشد!از همان اول لیاقتش را نداشت که تو دستش را بگیری و به اغوش مهربانت بکشانی..لیاقت نداشت که تو مزه ی یا جبار و یا رحمانت را بچشانیش..حق باتوست خدا..روح من عرضه ی عاشقی ندارد...تو هم تنهایم بگذار...حق با توست.../

پ.ن:گویند جواب ابلهان خاموشیست     خاموش شدیم و ابلهان بس نکنند..

+از اینکه دوباره برگشتم خیلی خوشحالم.../

+ تاريخ دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 16:32 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

در دلم پلنگ جوانی است که این روزها سربه هوای تو شده.صبح ها که بیخوابی شب هایش امان

نمی دهد.ظهرها با ناله هایش سکوت دلم را می فرستد پی نخود سیاه و شب ها هزار بار دل کوچکم را

طی میکند تا ماه روسری مشکی اش را سر کند و از پشت پلک هایت بیرون بیاید..

پلنگ عاشق دلم یا میرود روی بلند ترین نقطه قلبم می ایستد و انقدر خیال واهی تورا چنگ می زند که

گرگیجه می گیرد و پرت می شود روی زمین یا انقدر می ایستد و نگاه میکند که ماه در چشمان خیسش

غرق میشود...

هه!می بینی این عشق چه میکند با پلنگ مغرور عاشق کش؟!

حالا هرچقدر دلت خواست چشمانت را ببند...ناز کن..این زمین خوردن ها برای پلنگ که چیزی نیست!

نگران ان روزی ام که چشمانت هوس ناز کردن می کند و پلنگی..عاشقی...نیست که ناز بکشد..

ان روزی که می خواهی برگردی اما پلی نیست...//حالا هرچقدر دلت خواست....

مخصوص نوشت:تولدت مبارک....../

 پ.ن:دلم می خواد اونقدر ریز بنویسم که خودمم نتونم بخونم...مشکلیه؟!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 18:20 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

+از زمانی که

پا در کفشت کردم

پایم زخم شده..

مگر نگفته بودی

هیچ ریگی

به کفشت نیست؟!

خیلی خاص نوشت:دیگه نمیشه مثل قبل برات بنویسم..فکر کنم این دوست داشتنی که گفتی مسری

باشه...نه؟

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 18:14 نويسنده عـ شـ قـ الگر |

گوشه ی دلم می نشینم و بر زخم های بی مرهمم نمک می پاشم  و حکایت می کنم از چیزهایی که نمی دانم!حکایت که نه!سرنوشتی که روی پیشانی سفید ما شیعیان  نوشته اند را واگویه می کنم...بگذار ساعت شماطه دار دنیا هرچقدر می خواهد دور خودش بگردد و غافل باشد از نقطه ی عطفی که شمایید!دلم می خواهد پای درس اخلاقتان  بنشینم و سرمشق بگیرم کربلا را...روزی هزار بار حاصل ضرب عشق در عمق مظلومیت را در محیط چشمانتان بدست آورم...لیلای آسمانی!این بار سکوت کن تا تاریخ با دست خودش  بنویسد از درخشیدن قاری نیزه نشین را ...بگذار خودش با قلم درد خطاطی کند عین عشق را؛عین عباس را!...می دانم!باید از جنس زخم های کهنه ی شما باشم تا رخصتی بیابم برای زانو زدن گوشه ی چادر سیاهتان...که انگار سیاهی اش دامن گیر تمام لحظه هایمان شده...که هر وقت نام کربلا می آید دلمان به خاک سیاه می نشیند و قلم شانه خالی می کند از به دوش کشیدن نام حسین و صورت کاغذم کبود می شود  وقتی نام زینب ،زینت خط های  صافش می شود و خم می شود از بزرگی نام علی اصغر(ع)...بگذار کنیزک رو سیاه تو بگوید...بنویسد که شاید کمی در امان باشد از سیل اشک و طوفان ناله های کربلا که از اول محرم سرش خراب می شوند  و تمام واژه هایش را می شویند و می برند...بانوی سه ساله!...بانویی که خون می چکد از گوشواره هایت...بانویی که شورابه ی گریه های بی امانت شیرینی آب را تداعی می کند...لب بگشا و بگو آن سوی گودال،خدا به نظاره ی ذبح عشق نشسته بود و پاسخ می داد فریاد {هل من ناصر ینصرنی}را...

چشم و باز کن و ببین...ما فقط یاد گرفته ایم از التهاب بیابان کربلا سراب بیافرینیم؛بی آنکه حرفی برای گفتن داشته باشیم... بانو!دلمان را سپرده ایم به نسیمی که شاید از کربلا گذر کرده...که مرهمی باشد برای این جراحت هزار ساله.

پ.ن:خوشحال می شدم اگه نظراتتون با اسم مبهم نبود و خودتون رو واضح معرفی می کردین...

یا حق/ .

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 12:18 نويسنده عـ شـ قـ الگر |