![]()
تو که با منی
هر روز
متولد می شوم./
امشب تولد منه اما تو نیستی شمع و ستاره روشنه تنها تو نیستی
دوستام همه کنارمن تنها "تــــــو " نیستی
بیا!بهم تبریک نگو فقط سکوت کن اما خودت به جای من شعمارو فوت کن
پـــ نــــ: حال غریبی ست نازنین!روبه روی ایینه اولین کسی باشی که بگویی"تولدت مبارک"!
گوش هایم را سپرده ام به طنین صدای تو..و چشمانم هر روز از روی عکست چشم چرانی میکند..
این روزها بیشتر به خاطرات شیرینت ناخنک میزنم تا طعم زندگی ام عوض شود..،دستانم تو را
بهانه می کنند و پاهایم بی اختیار فقط به دنبال تو می دوند..وزبانم مدام فحش های عاشقانه نثارت میکند..
روزی دو سه وعده ـ جلوی چشم همه ـ غصه می خورم و اشک می نوشم....
وهر شب در دل مرده ام احیـا می گیرم نذر امدنت....امدن کسی که شاید قرار نیست باشد../
×:غرض این بود که بگم که تمام اعضا و جوارحم روزه است...روزه ی عشــــــق اما!!
اللهم لک صُمنا..و علی رزقک افطرنا...وتقبل منا!!!!!
راستش آب و هوای دلم بی تو هیچ مساعد نیست...چشمانت هم که...(ای امان!)مدام حکم جنگ بین عقل و احساسم را می دهد و رحم نمی کند به حاکم این دل که خود تویی...این روزها که کمتر هستی،تاریخ دلم را مرور می کنم...اصلا بگذار این تقویم ها بیهوده ورق بخورند... اما من هنوز درهمان روزهای خوب ایست کرده ام...و پاهایم راگذاشته ام روی گلیم تو و جایم را محکم کرده ام!می خواهم خلاصه کنم حرف هایی که خلاصه نمی شوند...واین ها را گفتم که بفهمی چطور دستانم را به بلندای وجودت زنجیر کرده ای که انگار هرچه بیشتر تقلا می کنم بیشتر اسیر می شوم...گفتم که اگر روزی مرا به حکم قضاوت نشاندند و محاکمه ام کردند... همه بدانن تقصیر توست که من هستم...که وفادارانه هستم...تقصیر توست که من...
پ.ن: حکایت من،حکایت مورچه ای است که تمام عمرش عاشق تفاله ی چای شده بود...
پ.ن:می دونم سخته ولی لطفا به خودت بگیر!
از وقتی
"تو"
خورشید شهرمان
شده ای.../
++شرمنده....درگیر امتحانای نهایی ام.....مثل همیشه محتاج به دعای خیرتون/
راستی لیلا!تا به حال شده دلت بخواهد که قصه نبودید؟دلت بخواهد سرت را از لای کتاب بیرون بیاوری و فریاد بزنی:اهااای نظامی!!به مجنون بگو چند صفحه ی دیگر صبر کند..بگو بی تابی نکند..اشک نریزد که اگرکتاب خیس شود همه غزل هایی را که لای این مثنوی بلند قایم کردیم لو می رود..
اماراستش من دلم میخواست میتوانستم سرم را از لای کتاب دنیا بیرون بیاورم فریاد بزنم:اهاااای خدا!!!تورا به جان لیلایت!نقطه را همین جای قصه بگذار تا تمام شود..همین جا که دستاتم در دستان مجنون است../ همین جا که بوی مجنون تمام شامه ام را پر کرده...همین جا که مجنون هنوز مجنون است....تمامش کن تا دل لیلا بیشتر از این شور نزند...وای لیلی!دلم میخواهدمثل بچه ها با اشک پاهایم را محکم برزمین بکوبم و بگویم من ابن سلام را نمی خواهم..مجنون خودم را می خواهم..مجنون لیلی را..
+میگم اگه نظامی اینجا بود قصه لیلی و مجنون رو کلی اصلاح میکرد مثلا می گفت:
چون با دیگرانش بود میلی این بار جام مرا بشکست لیلی!
میدانی خدا!تقصیر خودم بود..از همان اول روحم را پر رو کردم!شاید اگر نمی گذاشتم ازخودم بیرون بیاید و با تو دوست شود که عاشقت نمیشد!از همان اول لیاقتش را نداشت که تو دستش را بگیری و به اغوش مهربانت بکشانی..لیاقت نداشت که تو مزه ی یا جبار و یا رحمانت را بچشانیش..حق باتوست خدا..روح من عرضه ی عاشقی ندارد...تو هم تنهایم بگذار...حق با توست.../
پ.ن:گویند جواب ابلهان خاموشیست خاموش شدیم و ابلهان بس نکنند..
+از اینکه دوباره برگشتم خیلی خوشحالم.../
در دلم پلنگ جوانی است که این روزها سربه هوای تو شده.صبح ها که بیخوابی شب هایش امان
نمی دهد.ظهرها با ناله هایش سکوت دلم را می فرستد پی نخود سیاه و شب ها هزار بار دل کوچکم را
طی میکند تا ماه روسری مشکی اش را سر کند و از پشت پلک هایت بیرون بیاید..
پلنگ عاشق دلم یا میرود روی بلند ترین نقطه قلبم می ایستد و انقدر خیال واهی تورا چنگ می زند که
گرگیجه می گیرد و پرت می شود روی زمین یا انقدر می ایستد و نگاه میکند که ماه در چشمان خیسش
غرق میشود...
هه!می بینی این عشق چه میکند با پلنگ مغرور عاشق کش؟!
حالا هرچقدر دلت خواست چشمانت را ببند...ناز کن..این زمین خوردن ها برای پلنگ که چیزی نیست!
نگران ان روزی ام که چشمانت هوس ناز کردن می کند و پلنگی..عاشقی...نیست که ناز بکشد..
ان روزی که می خواهی برگردی اما پلی نیست...//حالا هرچقدر دلت خواست....
مخصوص نوشت:تولدت مبارک....../
پ.ن:دلم می خواد اونقدر ریز بنویسم که خودمم نتونم بخونم...مشکلیه؟!

پا در کفشت کردم
پایم زخم شده..
مگر نگفته بودی
هیچ ریگی
به کفشت نیست؟!
خیلی خاص نوشت:دیگه نمیشه مثل قبل برات بنویسم..فکر کنم این دوست داشتنی که گفتی مسری
باشه...نه؟
چشم و باز کن و ببین...ما فقط یاد گرفته ایم از التهاب بیابان کربلا سراب بیافرینیم؛بی آنکه حرفی برای گفتن داشته باشیم... بانو!دلمان را سپرده ایم به نسیمی که شاید از کربلا گذر کرده...که مرهمی باشد برای این جراحت هزار ساله.
پ.ن:خوشحال می شدم اگه نظراتتون با اسم مبهم نبود و خودتون رو واضح معرفی می کردین...
یا حق/ .